تبليغاتX
ღღ باده ی عشق ღღ


ღღ باده ی عشق ღღ

  کاشکی آسان شود با رفتن من مشکلت
          
          گوشه ای پهلو بگیرد قایق بی ساحلت

   آه ای دل هیچ بار این گونه سنگینی نداشت
 
       بار این رنج گران بر شانه های کاهلت
  

  تو تمام هستیت را ریختی در پای عشق

 در نظر اما نیامد هستی ناقابلت
 

 اشکهایت را کسی از پشت لبخندت ندید
 
     بی خبر بودند و غافل از غم ناغافلت
 

 ماندن و افسردن و در خویشتن تنها شدن

       حاصلی جز این ندارد ماندن بی حاصلت
 

 خنجری بر پشت احساس تو می آمد فرو

        بوسه وقتی می زدی بر دستهای قاتلت
 

 آه ، ای روح مذبذب ، رومی زنگی نسب
   
        از کدامین آب و خاک آغشته اند آب و گلت !؟
 

 شک شبیه عنکبوتی بر یقینت خیمه زد

           تا به جایی که یقین کردی به شک باطلت
 

 گرمی دست تو میزان دمای عشق بود

       سرد شد وقتی که دستان تو ، فهمیدم دلت...

از : محمدرضا ترکی

نوشته شده در یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 9:27 PM توسط romina1|

پيش‌ از آن‌ كه‌ انسان‌ پا بر زمين‌ بگذارد،

خدا تكه‌اي‌ خورشيد و پاره‌اي‌ ابر به‌ او داد

و  فرمود: اي‌ انسان‌ زندگي‌ كن‌ و بدان‌ كه‌

در آزمون‌ زندگي‌ اين‌ ابر و اين‌ خورشيد

فراوان‌ به‌ كارت‌ مي‌آيد.

انسان‌ نفهميد كه‌ خدا چه‌ مي‌گويد،

پس‌ از خدا خواست‌ تا گره‌ ندانستنش‌ را قدري‌ باز كند.

خداوند گفت: اين‌ ابر و اين‌ خورشيد

ابزار كفر و ايمان‌ توست.

زمين‌ من‌ آكنده‌ از حق‌ و باطل‌ است،

اما اگر حق‌ را ديدي،

خورشيدت‌ را به‌ در بكش،

تا آشكارش‌ كني؛

آن‌گاه‌ مؤ‌من‌ خواهي‌ بود.

اما اگر حق‌ را بپوشاني،

نامت‌ در زمره‌ كافران‌ خواهد آمد.

انسان‌ گفت:

من‌ جز براي‌ روشنگري‌ به‌ زمين‌ نمي‌روم‌

و مي‌دانم‌ اين‌ ابر هيچ‌گاه‌ به‌ كارم‌ نخواهد آمد.

***

انسان‌ به‌ دنيا آمد،

اما هرگاه‌ حق‌ را پيشاروي‌ خود ديد،

چنان‌ هراسيد كه‌ خورشيد از دستش‌ افتاد.

حق‌ تلخ‌ بود، حق‌ دشوار بود و ناگوار.

حق‌ سخت‌ و سنگين‌ بود. انسان‌ حق‌ را تاب‌ نياورد.

پس‌ هر بار كه‌ با حقي‌ رويارو شد،

آن‌ را پوشاند، تا زيستنش‌ را آسان‌ كند.

فرشته‌ها مي‌گريستند

و مي‌گفتند: حق‌ را نپوشان، حق‌ را نپوشان.

اين‌ كفر است.

اما انسان‌ هزاران‌ سال‌ بود كه‌

صداي‌ هيچ‌ فرشته‌اي‌ را نمي‌شنيد.

انسان‌ كفران‌ كرد و كفر ورزيد

و جهان‌ را ابرهاي‌ كفر او پوشاند.

***

انسان‌ به‌ نزد خدا بازخواهد گشت.

اما روز واپسين‌ او «يوم‌الحسره» نام‌ دارد.

و خدا خواهد گفت:

قسم‌ به‌ زمان‌ كه‌ زيان‌ كردي،

حق‌ نام‌ ديگر من‌ بود...

شیطان

اندازه یک حبّه قند است

گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما

حل می شود آرام آرام

بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم

و روحمان سر می کشد آن را

آن چای شیرین را

شیطان ِ زهرآگین ِدیرین را

آن وقت او

خون می شود در خانه تن

می چرخد و می گردد و می ماند آنجا

او می شود من

***

طعم دهانم تلخ ِتلخ است

انگار سمی قطره قطره

رفته میان تاروپودم

این لکه ها چیست؟

بر روح ِ سرتاپا کبودم!

ای وای پیش از آنکه از این سم بمیرم

باید که از دست خودت دارو بگیرم

ای آنکه داروخانه ات

هر موقع باز است

من ناخوشم

داروی من راز و نیاز است

چشمان من ابر است و هی باران می آید

اما بگو

کِی می رود این درد و کِی درمان می آید؟

***

شب بود اما

صبح آمده این دوروبرها

این ردپای روشن اوست

این بال و پرها

***

لطفت برایم نسخه پیچید:

یک شیشه شربت، آسمان

یک قرص ِخورشید

یک استکان یاد خدا باید بنوشم

معجونی از نور و دعا باید بنوشم

عرفان نظرآهاری

نوشته شده در چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 7:28 PM توسط romina1|

 

نشاط انگیز و ماتم زایی ای عشق

عجب رسوا گر و رسوایی ای عشق

اگر چنگ تو با جانی ستیزد

چنان افتد که هرگز بر نخیزد

ترا یک فن نباشد ذو فنونی

بلای عقل و مبنای جنونی

تو لیلی را ز خوبی طاق کردی

گل گلخانه ی آفاق کردی

اگر بر او نمک دادی تو دادی

بدو خوی ملک دادی تو دادی

لبش گلرنگ اگر کردی تو کردی

دلش را سنگ اگر کردی تو کردی

به از لیلی فراوان بود در شهر

به نیروی تو شد جانانه ی دهر

تو مجنون را به شهر افسانه کردی

ز هجرانِ زنی ، دیوانه کردی

تو او را ناله و اندوه دادی

ز محنت سر به دشت و کوه دادی

چه دلها کز تو چون دریای خون است

چه سر ها کز تو صحرای جنون است

به شیرین دلستانی یاد کردی

وزآن فرهاد را بر باد دادی

سر و جان و دلش جای جنون شد

گران کوهی ز عشقش بیستون شد

ز شیرین تلخ کردی کام فرهاد

بلند آوازه کردی نام فرهاد

یکی را بر مراد دل رسانی

یکی را در غم هجران نشانی

یکی را همچو مشعل بر فروزی

میان شعله ها جانش بسوزی

خوشا آن کس که جانش از تو سوزد

چو شمعی پای تا سر بر فروزد

خوشا عشق و خوشا نا کامی عشق

خوشا رسوایی و بد نامی عشق

خوشا بر جان من هر شام و هر روز

همه درد و همه داغ و همه سوز

خوشا عاشق شدن اما جدایی

خوشا عشق و نوای بینوایی

خوشا در سوز عشقی سوختن ها

درون شعله اش افروختن ها

چو عاشق از نگارَش کام گیرد

چراغ آرزوهایش بمیرد

اگر میداد لیلی کام مجنون

کجا افسانه می شد نام مجنون؟

هزاران دل به حسرت خون شد از عشق

یکی در این میان مجنون شد از عشق

در این آتش هر آنکس بیشتر سوخت

چراغش در جهان روشنتر افروخت

نوای عاشقان در بینواییست

دوام عاشقی ها در جداییست

اثر مهدی سهیلی

نوشته شده در شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 6:52 PM توسط romina1|


شب است و سکوت است و ماه است و من

فغان و غم و اشک و آه است و من


شب و خلوت و بغض نشکفته ام 

 شب و مثنوی های ناگفته ام


شب و ناله های نهان در گلو

شب و ماندن استخوان در گلو


 من امشب خبر می کنم درد را

  که آتش زند این دل سرد را


بگو بشکفد بغض پنهان من

که گل سرزند از گریبان من


مرا کشت خاموشی ناله ها

دریغ از فراموشی لاله ها


کجا رفت تأثیر سوز دعا

کجایند مردان بی ادعا


کجایند شورآفرینان عشق

علمدار مردان میدان عشق


کجایند مستان جام الست

دلیران عاشق شهیدان مست

همانان که از وادی دیگرند

همانان که گمنام و نام آورند


هلا ! پیر هشیار درد آشنا

بریز از می صبر در جام ما


من از شرمساران روی توام

ز دُردی کشان سبوی توام


غرورم نمی خواست اینسان مرا

پریشان و سردرگریبان مرا


غرورم نمی دید این روز را

جنان ناله های جگرسوز را


غرورم برای خدا بود وعشق

پل محکمی بین ما بود و عشق


نه ! این دل سزاوار ماندن نبود

 سزاوار ماندن دل من نبود


من از انتهای جنون آمدم

  من از زیر باران خون آمدم


از آنجا که پرواز یعنی خدا

  سرانجام و آغاز یعنی خدا


هلا ! دین فروشان دنیاپرست

سکوت شما پشت ما را شکست


چرا ره نبستید بر دشنه ها ؟

 ندادید آبی به لب تشنه ها ؟


نرفتید گامی به فرمان عشق

 نبردید راهی به میدان عشق


اگر داغ دین بر جبین می زنید

  چرا دشنه بر پشت دین می زنید؟


خموشید و آتش به جان می زنید

   زبونید و زخم زبان می زنید


کنون صبر باید بر این داغ ها

     که پر گل شود کوچه ها ، باغ ها


شب است و سکوت است و ماه است و من

 فغان و غم و اشک و آه است و من

http://ghazveh.blogfa.com

نوشته شده در شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 4:57 PM توسط romina1|


:: آتش و خاکستر ::


یک شبی اندر میان بستری

بحث آتش بود با خاکستری

شعله اول سرکشی آغاز کرد

پس زبان آتشین را باز کرد

آتشم من آتش ِ سوزنده ام

خانمان سوزی کنم تا زنده ام

هر زمان رو سوی کوئی می کنم

بین خوبان جستجویی می کنم

هر کجا دلداده ای شیدا بود

کار سوز و ساز او با ما بود

گه درآیم در لباس سوز تب

تا رسانم جان عاشق را به لب

گه شرر بر جان مجنون می زنم

گاه بر لیلی شبیخون می زنم

گاه شیرین را نمایم تلخ کام

گاه خسرو را دراندازم به دام

گاه رو بر کوی فرهادش کنم

تا زبند محنت آزادش کنم

می نمایم رخنه در اندیشه اش

تا به فرق خویش کوبد تیشه اش

عاشقان را سر به سر شیدا کنم

رحم کِی بر وامق و عذرا کنم

سوزم آنجا خشک و تر را هرچه هست

تا شود آتش به جان این خودپرست

هر زبانی نی حکایت می کند

دارد از آتش شکایت می کند

من نخواهم سوز هر بیگانه را

بلکه آتش میزنم پروانه را

در طوافم بال و پر چون وا کند

کِی ز خاکستر شدن پروا کند

هرکه پیشم دم زند از عشق ِ پاک

افکنم پروانه سان او را به خاک

گفت خاکستر ، دمی خاموش باش

لب بنه بر لب سراپا گوش باش

فخر من این بس که من خاکسترم

عاشقان جا کرده خوش در بسترم

ذره های عاشق ِ دیوانه ام

من سر و جان و تن پروانه ام

عاشقان پاکباز ارسوخته اند

دیگران را رمز عشق آموخته اند

عارفی چون می شود دمساز عشق

نام خاکستر نهد اعجاز عشق

عاشق از آلودگی گردد چو پاک

می زند بر آتش و افتد به خاک

وعده گاه عاشقان این بستر است

برتر از آتش یقین خاکستر است

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ع.ش.ق 

چون پای عشق آمد میان ، باید از که از جان بگذری

از امتحان عاشقی ، باید که آسان بگذری

در زیر بار درد عشق ، باید که باشی مرد عشق

چون سالک درد آشنا ، باید ز درمان بگذری

آماده شو بهر سفر ، کن سینه آماج خطر

از بهر طوفانزای جهان ، چون مرغ طوفان بگذری

اندر سر راهت بسی ، مانع شود خار و خسی

از جرگه ی خار و خسان ، باید فراوان بگذری

آسوده از تهدید دل ، از شبهه و تردید دل

عصیانگر و بی اعتنا ، از دام شیطان بگذری

در جنگ و تزویر و جنون ، رخسار کن گلگون ز خون

آزاده و با آبرو ، باید ز میدان بگذری

تا آنکه جویی راه عشق ، آن نقطه ی دلخواه عشق

باید که از این کوره ره ، با نور ایمان بگذری

 

نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 1:2 AM توسط romina1|


الو سلام ، منزل خداست؟

اين منم مزاحمي که آشناست

هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است

ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست

شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است

به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟

الو... دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد

خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟

چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر صداي من چطور؟

خوب و صاف و واضح و رساست؟

اگر اجازه مي دهي برايت درد و دل کنم

شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست

دل مرا بخوان به سوي خود تا که سبک شود دلم

پناهگاه این دل شکسته خانه ی شماست

الو ... مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم

دوباره زنگ می زنم...

دوباره ... تا خدا خداست

دوباره... تا خدا خداست...



خداوندا نمی دانم

در این دنیای وانفسا

كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم
نمیدانم

نمی دانم خداوندا.

در این وادی كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد.

كدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم

نمی دانم خداوندا

به جان لاله های پاك و والایت نمی دانم

دگر سیرم خداوندا.

دگر گیجم خداوندا

خداوندا تو راهم ده.

پناهم ده .

امیدم خداوندا .

كه دیگر نا امیدم من و میدانم كه نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است و لیكن من

نمیدانم

دگر پایان پایانم.

همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم كه آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد.

چرا پنهان كنم در دل؟

چرا با كس نمی گویم؟

چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟

همه یاران به فكر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند

ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . كه دردم را فرو ریزد

دگر هنگامه ی تركیدن این درد پنهان است

خداوندا نمی دانم

نمی دانم

و نتوانم به كس گویم

فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم.

دلی بی آب و گل دارم

به پو چی ها رسیدم من

به بی دردی رسیدم من

به این دوران نامردی رسیدم من

نمیدانم
نمی گویم

نمی جویم نمی پرسم
نمی گویند
نمی جوند

جوابی را نمی دانم

سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند

چرا من غرق در هیچم؟

چرا بیگانه از خویشم؟

خداوندا رهایی ده

كلام آشنایی ده

خدایا آشنایم ده

خداوندا پناهم ده
امیدم ده

خدایا یا بتركان این غم دل را

و یا در هم شكن این سد راهم را

كه دیگر خسته از خویشم

كه دیگر بی پس و پیشم

فقط از ترس تنهایی

هر از گاهی چو درویشم

و صوتی زیر لب دارم

وبا خود می كنم نجوای پنهانی

كه شاید گیرم آرامش

ولی آن هم علاجی نیست

و درمانم فقط درمان بی دردیست

و آن هم دست پاك ذات پاكت را نیازی جاودانش هست

شعر از : لطفي

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 8:3 PM توسط romina1|

دختری به مادر گفت

مادرم عشق چیست؟

مادرش اندکی رفت به فکر

گفت با نگاهی پر مهر

دخترم ، عشق فریاد شقایق هاست

عشق بازگشت پرستوهاست

عشق نوید تداوم هاست

تپش قلب آدمی تنهاست

عشق عروس حجله ی تنهایی

انسان هاست

عشق سرخی گونه های

آدمی رسواست

دخترم تو چه می دانی؟

عشق نغمه های قلب قناری هاست

راستی ، دخترم تو چرا پرسیدی؟

دخترک با گونه های سرخ با کمی لبخند گفت:

آخر پسر همسایه با نگاهی عاشقانه گفت دوستت دارم

بی درنگ

مادر یاد بی مهری شوهر افتاد  

* یاد آن سیلی سرخ * یاد آن عشق حقیر * یاد آن قلب بی مهر و وفا

گفت دخترم

:: عشق سرابی در دل دریاست ::


روی قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت

                     زير باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت

چه تفاوت که چه خورده است ، غم دل يا سَم

                     آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت

روز ميلاد  ، همان روز که عاشق شده بود

                       مرگ با لحظه ی ميلاد برابر شد و رفت

او کسی بود که از غرق شدن می ترسيد


                     عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت


هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد

                   دختری ساده که يک روز کبوتر شد و رفت

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 11:18 PM توسط romina1|


آخرين مطالب
»
» -:: حق و باطل ::-
» ای عشق
» شب است و سکوت است و ماه است و من
» ღ ع.ش.ق ღ
» خداوندا...
» عشق سرابی در دل دریاست
» الهی
»
»
Design By : Pars Skin